تحولات منطقه

سریال نمایش خانگی «اعتراف می‎کنم» تلاش می‌کند از شیوه متعارف روایتِ داستان جنایی-معمایی آشنایی‌زدایی کند.

زمان مطالعه: ۴ دقیقه

سریال نمایش خانگی «اعتراف می‎کنم» تلاش می‌کند از شیوه متعارف روایتِ داستان جنایی-معمایی آشنایی‌زدایی کند. در این رویکرد، صحنه جرم را نمی‎بینیم، تعقیب و گریز یا عملیات پلیس ندارد و تقریباً تمام اطلاعات از طریق بازجویی منتقل می‌شود. در یک کلام معما نه با جست‌وجوی فیزیکی؛ بلکه از طریق گفت‎وگو، تناقض، رفتار و روان‌شناسی مظنون ساخته می‌شود؛ اما باید دید این ایده اولیه به سرانجام مورد نظر رسیده یا نه؟
پیش از بررسی این رویکرد لازم است اشاره کنم محدود کردن روایت و ساختار تصویری به چند لوکیشن ثابت مثل اتاق بازجویی، اتاق مشاهده و محیط پیرامونی در ذات خود ضعف و ایراد به شمار نمی‎آید؛ بلکه چگونگی استفاده از این اتمسفر است که اهمیت پیدا می‎کند.

ایده خوب، پرداخت بد

«اعتراف می‎کنم» که به پدیدآورندگی نیما حسنی‌نسب و تهیه‌کنندگی مشترک او و رضا فتح‌اللهی‌پور ساخته شده است، در ایده اولیه با مشکل چندانی روبه‌رو نیست. دست‌کم دو قسمت نخست، هرکدام موقعیتی دارند که می‌توانستند به داستانی پرکشش و غافلگیرکننده تبدیل شوند؛ اما مشکل اصلی سریال نه در ایده‌ها؛ بلکه در پرداخت آن‌هاست. فیلم‌نامه نمی‌تواند از موقعیت‌های اولیه، کشمکش و تعلیقی بسازد که تماشاگر را تا پایان با خود همراه کند.
قسمت نخست (قاعده بازی) با معرفی گروهی از نیروهای پلیس آغاز می‌شود؛ روشی که یادآور فیلم‌های گروه‌محور و سرقتی همچون «یاران اوشن» است. سپس قرار است پرونده‌های بایگانی‌شده دوباره بررسی شوند تا شاید سرنخی برای شناسایی متهم اصلی بدست آید. ایده به‌خودی خود جذاب است؛ اما خیلی زود یک پرسش منطقی شکل می‌گیرد: اگر راه رسیدن به نتیجه تا این اندازه ساده است، چرا بازپرس‌ها و کارآگاهان قبلی نتوانسته‌اند آن را پیدا کنند؟
این پرسش زمانی جدی‌تر می‌شود که سریال نمی‌تواند پیچیدگی لازم را به پرونده بدهد. پرونده‎های حل‌نشده باید چنان ابهام و لایه‌هایی داشته باشند که تماشاگر بپذیرد چرا تحقیقات قبلی به نتیجه نرسیده؛ اما در اینجا گاهی به نظر می‌رسد حل معما بیش از آنکه حاصل یک فرایند دشوار کشف باشد، نتیجه طرح چند پرسش درست است.
در نتیجه، نه دشواری پرونده برایمان باورپذیر می‌شود و نه اهمیت کشف دوباره آن.
قسمت دوم (درباره الی) نیز ایده بالقوه جذابی دارد: کودکی که ابتدا در مقام شاهد یا مظنون مورد بازجویی قرار می‌گیرد و در پایان مشخص می‌شود قاتل خود او است؛ اما اینجا نیز مشکل اصلی، نه ایده؛ بلکه چگونگی پرداخت آن است. غافلگیری زمانی مؤثر خواهد بود که تماشاگر در طول مسیر، میان چند احتمال در نوسان باشد و با آشکار شدن حقیقت بتواند نشانه‌های قبلی را دوباره در ذهن خود کنار هم بگذارد. اگر پاسخ فقط تا پایان پنهان بماند، بدون آنکه فرایند کشف و تردید به اندازه کافی شکل گرفته باشد، نتیجه بیشتر یک افشاگری است تا یک غافلگیری.
این ضعف در پرداخت، برای سریالی که تقریباً تمام بار درام خود را بر دوش بازجویی گذاشته، اهمیت بیشتری دارد. وقتی قرار نیست دوربین برای تعقیب‌وگریز، صحنه جرم یا وقایع بیرونی از فضای بازجویی خارج شود، این دیالوگ، سکوت، تناقض، تغییر موضع و جابه‌جایی قدرت میان بازجو و مظنون است که باید جای کنش بیرونی را بگیرد. بنابراین کوچک‌ترین ضعف در فیلم‌نامه، خیلی زود خودش را نشان می‌دهد.
من نسخه‎های خارجی سریال (Criminal) را ندیده‎ام و قصد مقایسه هم ندارم؛ اما معتقدم وقتی یک اثر خارجی قرار است به نسخه ایرانی تبدیل شود، لازم است عناصر و مؤلفه‎های آن رنگ و بوی وطنی داشته باشد. برای مثال در سریال «سرنخ/ کیومرث پوراحمد» از کارآگاه‎ها و روابط میان آن‌ها گرفته تا رویدادها و موقعیت‎های داستانی، همه چیز معرف فرهنگ و سبک زندگی ایرانی است. بنابراین صرف انتقال یک الگوی روایی یا تغییر نام شخصیت‌ها نمی‌تواند به‌تنهایی یک اثر را به نسخه‌ای ایرانی تبدیل کند.

شخصیت‌های کلیشه‌ای و بی‌اثر

در مورد شخصیت‌پردازی سریال هم می‌توان مفصل بحث و بررسی کرد؛ اما در اینجا صرفاً به کلیشه‌ای یا ناملموس بودن شخصیت‌هایی چون «سرگرد شایگان» با بازی پوریا پورسرخ و «اسحاق دماوندی» با بازی مهدی هاشمی اشاره می‌کنم؛ شخصیت‌هایی که نه‌تنها کامل و قانع‌کننده از کار درنیامده‌اند؛ بلکه بازی کمتر از انتظار این دو بازیگر نیز بر ضعف آن‌ها افزوده یا شخصیت «نگار فروتن» که قرار است هکر/مجرم باسابقه‌ای باشد که در بزنگاه به کمک گروه می‎آید؛ اما عملاً کارکرد او به چند جست‌وجو و پیگیری محدود می‌شود و حضورش تأثیر تعیین‌کننده‌ای در پیشبرد داستان ندارد. این در حالی است که در نمونه‌های موفق، چنین شخصیتی صرفاً به دلیل عنوان «هکر» در داستان حضور ندارد؛ بلکه مهارت او به بخشی از کنش و پیشبرد روایت تبدیل می‌شود. برای مقایسه، کافی است به شخصیت «لیسبت سالاندر» در «دختری با خالکوبی اژدها» ساخته دیوید فینچر توجه کنیم؛ شخصیتی که مهارت‌هایش نه یک ویژگی تزئینی؛ بلکه یکی از عناصر اصلی پیشبرد داستان و حل معماست.
در نهایت، مشکل «اعتراف می‌کنم» را نه در انتخاب فرم؛ بلکه در ناتوانی فیلم‌نامه برای استفاده مؤثر از ظرفیت‌های همین فرم باید جست‌وجو کرد. وقتی قرار است تمام بار معما بر دوش بازجویی، دیالوگ و بازی روانی میان شخصیت‌ها باشد، داستان باید آن‌قدر کشش و پیچیدگی داشته باشد که نبود کنش بیرونی را جبران کند؛ امری که دست‌کم در قسمت‌های نخست چندان محقق نشده است.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha